دیگر لب به قلابت نمی زنم.
شوری آب این دریا تلخی روح تو را ندارد.
قلابت را در دریایی دیگر رها کن
دلم در مرداب قلب تو می پوسد.
۴/۸/۸۸
به محمد علی ابطحی و آنان که اعتراف کردند
اعتراف
امروز با تمام وجود اعتراف کردم
که گیس دختر همسایه را کشیده ام.
و فرشتگان آنقدر برایم گناه نوشته اند
که روی هر چه گناهکار سفید شده.
اعتراف کردم که خورشید را من کشتم.
پیش از آخرین غروب
با دشنه ای و لبخندی
و از آن روز
اینجا سراسر شب است
ما حتی ماه نداریم.
ماه و ستارگانش به جرم همدستی من در اوین اند.
طومار اعترافاتم از جنس حرف های دیگریست.
و صدایم آنقدر رسا
که گوش صدای آمریکا و بی بی سی را کر می کند.
اعتراف می کنم
این صدای من است که آوار می شود در گوش هایتان.
با سیاه ترین پرونده در سپیدترین دادگاه عالم.
من هیچ جلادی را در زندان ندیده ام.
گودی چشمانم طبیعی ست
و بمیرم اگر از گل نازکتر شنیده باشم.
صدایم صدای صلیب است
صلیبی که عیسی به دوش می کشید.
اگر به اعترافاتم شک بردید
چشمانم را گواه بگیرید
که هیچگاه دروغ نمی گویند.
می ترسم از دستمالی که چشمانم را بپوشاند.
ترسم همه از این ست که مجال گفتن را از چشمانم بگیرند.
و صدایم صدای ظلمتشان شود.
۲۶/۵/۸۸
بر این گمان مباش که بوسه ای بیدارت کند.
در سرزمین من
بوسه توهمی است که در بازار معامله می شود.
بهایش دروغ ضربدر بی نهایت.
در سرزمین من
مردان گروه هرزه ی مردان
با اشاره ای به عشق دچارت می کنند.
فشار دستی و آفت کلامی
عاشق می کنند و انکار
و دیوار حاشا عجیب بلند است.
در سرزمین من تنها زن ها عاشق می مانند
و مردان هر روز عاشق می شوند.
بیدار شو شاهزاده ی خفته
بر این گمان مباش که بوسه ای بیدارت کند.
در سرزمین من بوسه توهمی است بر لبان جذامی.
۸۸/۴/۲۵
اردیبهشت همیشه برایم آغاز غمی ست ناگفتنی که دلشوره می آفریند.
این شعر را هم تقدیم می کنم به اندوه اردیبهشتی این روزهایم.
اردیبهشت ماه عجیبی ست نازنین
لبریز حس و حال غریبی ست نازنین
باور کن این بهشت که نامش گذاشتند
تصویر آشکار فریبی ست نازنین
در این بهشت گمشده از سالهای دور
حوا اسیر در غم سیبی ست نازنین
در گوش های آدمکان از غم هبوط
پیوسته یادگار نهیبی ست نازنین
از دومین طلوع غم انگیز آن مرا
در این شناسنامه نصیبی ست نازنین
این روزهای آخر اردیبهشت باز
قلبم به جستجوی طبیبی ست نازنین.
۸۷/۲/۱۸
۴۴ دقیقه ی بامداد
پ.ن:
قبلن از دوستان عزیز بابت اینکه نمی توانم به روزرسانی ام را اطلاع دهم پوزش می طلبم.
از اینکه یک سال همراهی ام کردید ممنونم.برای این پست چند کار قدیمی اما خاطره انگیز و همچنین یک شعر نسبتن جدید را پیشکش چشم هایتان می کنم.پیشاپیش سال نو هم مبارک.
برای خوانش شعرها روی عنوان آنها کلیک کنید.
از چشمان تو بر می گردم
وقتی که پلک هایت
به سنگفرش ها می افکند مرا.
۸۶/۵/۲۲
درخت معجزه نیستم
چه بیهوده دخیل می بندی.
تنها آیه ای هستم
نشان ناچیزی
از حجمی گره خورده در آغوش سرد خاک.
دخیلت
بر شانه های زخمی من درد تازه ایست
بگشای درد
از تن مفلوک و خسته ام
بگذار
فارغ از تو و شرم اجابت دیرینه حاجتت
بر شانه های باد بگریم.
پاییز ۸۵
از پشت شیشه های غبارآلود
از پشت شیشه های غبارآلود
کسی صدایم می زند
کسی که صدایش
شبیه صدای گریه های من نیست.
و دست هایش
سردی دستان یخ زده ام را می فهمد
دیروز شنیدم که جاده ی شمال لغزنده است
و اينك او
نشسته بر اسب سپيدش
و صدايم مي زند.
نمي دانم اخبار جاده ها را باور كنم يا سوار پشت پنجره را
دلم بي تاب رفتن است
دلم را به دريا مي زنم
اخبار جاده ها هميشه درست نيست.
شيهه ي اسب و جاده اي كه مي لغزد
و تيتر صفحه ي حوادث روزنامه ي فردا.
۸۷/۱۲/۱
گرچه لبریز گفتنم اما گاهی سکوت شعرترین شعر دنیاست.پس از مدتها با یک چهارپاره ی قدیمی
آمدم که بگویم هنوز زنده ام و شرمنده ی دوستانی که در این مدت کامنت هایشان بی پاسخ ماند.
**دلم می خواست کسی در حوالی احوال من نبود(سیدعلی صالحی)
او هم برای گریه ی من شانه ای نشد
رفت و مرا درون غمم ماندگار کرد
با سردی اش به جای تسلای قلب من
گلواژه های شعر مرا بی بهار کرد
****
گفتم به او برای دل خسته اندکی
ای آخرین پناه من آغوش می شوی؟
لبریز گفتن است دل بی نصیب من
آیا برای حرف دلم گوش می شوی؟
****
در اوج گریه گفت که آغوش می شود
با شانه ای که همدم شب گریه ها شود
می خواست جای گریه بخندم به روزگار
می خواست غم ز روز و شب دل جدا شود
****
اما دریغ و درد که او نیز بیش از این
تاب تحمل من دیوانه را نداشت
از خویش راند این دل محنت کشیده را
رفت و مرا در این شب اندوه جا گذاشت
۸۶/۸/۱۲
سراب
یه زمانی آرزوم بود بدونی
تو دل عاشق من چی میگذره
دیدنت حتی واسه یه لحظه هم
تموم خستگیامو میبره
***
آرزوم بود بدونی دلیل اون
هق هق شبونه ی دلم تویی
دیدنت خواب و خیاله واسه من
آخرین بهونه ی دلم تویی
***
همیشه واسم سوال بود که یه روز
می شه اسم خوبتو صدا کنم
بپیچه طنین اسمم تو صدات
خودمو از این قفس رها کنم
***
یه روزی دیدم تموم لحظه هام
به نفس های تو مبتلا شده
دیگه تنهایی و بی هم نفسی
از دل خسته ی من جدا شده
***
تنهایی درد بزرگی بود ولی
با رسیدن تو برام تموم شدی
پا گذاشتی رو دل ساده ی من
بغضی بی اراده تو گلوم شدی
***
یه زمانی آرزوم بودی ولی
داشتنت فقط عذاب بود واسه من
من همیشه تو رو از دور می دیدم
عشق تو عین سراب بود واسه من
***
حیف نمی دونست دلم چی میگذره
تو دل سیاه و بی بال و پرت
دیگه شعرامو حروم نمی کنم
این ترانه هم زیاد بود از سرت
۸۷/۵/۵
این لالایی را برایش نوشتم.
لالایی
لالا لالا کسی اینجا
دلش با تو نمی مونه
لالا لا لا که از دردات
کسی چیزی نمی دونه
***
لالا لا لا که سهم تو
فقط اشک دل خونه
لا لا لا لا که این روزا
واست گریه چه آسونه
***
لا لا لا لا تو این دنیا
دلت جا مونده انگاری
لا لا لا لا که غمگینه
نوازش های اجباری
***
لا لا لا لا دل تنگم
ببند آروم چشماتو
لالا لالا شاید تو خواب
نبینی رنگ غمهاتو
۸۷/۴/۴
۵۰ دقیقه ی بامداد
۲)
دو چشم خمار و یک لب گریانم
عمریست که با قافیه در زندانم
در بین کمان ابرویم تیری نیست
تا تیر زند به قلب زندانبانم
در آینه ی نگاه غارتگر مست
سیمای دل انگیز زنی عریانم
انگیزه ی شعر و شاعری می گیرند
از خط سیاه و تیره ی چشمانم
هر روز برای یار نو شعری نو
از وسعت عاشقانه ها حیرانم
لیلای سیاه چشم و شیرینی نیست
این بار به جستجوی یک انسانم.
۸۷/۳/۲۲
۲:۱۰ بامداد
منعکس می سازد.بازتابی برآمده از ذهن نویسنده که اگر نیک بنگریم به کل جامعه
تعلق دارد.چراکه افکار انسان تحت تاثیر محیط و باورهای حاکم بر آن شکل می گیرد.خواه
این باورها درست و خواه از پایه نادرست و بی اساس باشند.با تکیه بر این نکته می توان
در بررسی یک اثر ادبی آن را برخاسته از ذهنیت کلی اجتماع دانست که بر ذهنیت
خالق اثر تاثیر فوق العاده ای گذاشته است.از دیرباز زن در ادبیات ایران حضور داشته است
از منظومه های عاشقانه تا شعرهای غنایی که هر یک به نحوی درباره ی یک شخصیت
زن قلم فرسایی نموده اند و در اکثر موارد آن آثار در زمره ی بهترین آثار قرار گرفته اند.
لیلی و مجنون خسرو و شیرین و هقت پیکر هر یک آثاری هستند که در آنها یا
قهرمان اصلی زن بوده است و یا زن وسیله ای برای ارتقای مرد به درجات بالای عرفانی
شده است.در هفت پیکر نظامی گنجوی که به زندگی بهرام گور پادشاه ساسانی اختصاص
دارد زن پیش درآمدی می شود برای رسیدن مرد به وصال حق.بدین ترتیب که بهرام
هفت عروس از هفت اقلیم به خانه می آورد و برای هر یک عمارتی بنا می کند و هر
عمارت را به رنگ یکی از سیارات هفت گانه می آراید.ترتیب رنگها به قرار زیر می باشد:
۱)کیوان:مشکی ۲) خورشید:زرد ۳)ماه:سبز ۴)مریخ:سرخ
۵)عطارد:آبی ۶)مشتری:صندل گون ۷)زهره:سفید
هفت گنبد که از سیاه تا سفید همه ی رنگها و از کیوان تا زهره همه ی سیارگان و از
شنبه تا جمعه همه ی زمان ها را در بر می گیرد و بهرام هفت روز هفته را در این گنبدها
به سر می برد تا در نهایت به یاری این هفت زن و طی هفت مرحله از سیاهی به سفیدی
برسد.نکته ی جالب توجه اینست که نظامی برای معرفی این زنان تنها از نام پدرانشان استفاده
کرده است و معرفی زن از خود هویت مستقلی ندارد.بدین ترتیب که اگر بهرام را از کل مجموعه
بیرون بکشی این هفت زن کوچکترین حرفی برای گفتن ندارند و تنها در سایه ی مرد است
که مجالی برای دیده شدن می یابند.این مسئله یعنی هویت مستقل قائل نشدن برای زن
و استفاده از آن تنها به عنوان عامل و وسیله شیوه ایست که در اکثر آثار به جا مانده از
ادبیات آن دوره شاهد هستیم.آثاری که بی شک بازتاب اندیشه ی یک فرد نیست و به
تفکری جمعی درباره ی زن بر می گردد.اجتماعی که نظامی گنجوی در آن زیسته است و
خواه ناخواه بر قلم او بی تاثیر نبوده است.خسرو و شیرین یکی دیگر از پنج گنج نظامی است
که در آن زن حضوری مستقیم و چشمگیر دارد.نظامی در این منظومه برای شیرین شخصیتی
مستقل قائل شده است.شیرین با خصوصیات خود به تصویر کشیده شده و کوچکترین اشاره ای
به پدر یا وجود مرد دیگری در زندگی او نشده است.هر چند در این منظومه نیز شیرین نقش
راهنمای خسرو را ایفا و او را تشویق می کند تا تاج و تخت از دست رفته را باز یابد و راه و رسم
عدالت را در پیش گیردالبته گاهی بعضی ادیبان آن زمان حتی این نقش زن را مورد هجوم
قرار داده اند.آنچنان که از دیدگاه سعدی(( مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه.))
پس در یک تقسیم بندی کلی به زن در ادبیات کلاسیک ایران از سه منظر نگریسته شده است.
۱)اصل و نسب خانوادگی:که با تکیه بر آن می توان بر خوب بودن زن صحه گذاشت.
۲)عامل تباهی یا رشد:به این معنا که همواره زن است که مرد را به مراتب کمال رسانده یا
به ورطه ی نابود می کشاند.
۳)زن و عشق زمینی:که در اغلب موارد پیش درآمدی برای وصال حق می شود.
به تدریج و با گذر زمان زن ایرانی خود راوی رنج ها دردها آرزوها و اندیشه هایش می شود.
تلاشی که نمونه ی بارز آن را در ترانه های به جامانده از عصر قاجار و پس از آن شاهد هستیم
هر چند تذکره نویسان در این مورد نیز به زندگی خانوادگی شاعران زن بیشتر از شعر آنان
توجه نشان داده اند.از این مورد به راحتی می توان دریافت که از این حیث زنان شاعر در ایران
نسبت به سایر کشورهای همسایه از موقعیت بهتری برخوردار بوده اند.چرا که در خارج از
مرزهای ایران با هدف رفع اتهاماتی همچون بی پروایی و بی شرمی به آنان القابی نظیر
مخفی عصمتی و عفتی داده می شد.زنان شاعر در شعرهایشان به بیان احوالات زنانه ای
پرداخته اند که گاه به صورت گلایه از وضعیت نابهنجار خانوادگی اشان و گاه در بیان عمومی تر
به وضعیت زنان در جامعه اشاره دارد.بیان افکار حق طلبانه و مطالبات اجتماعی-فرهنگی
اگرچه به کندی به حیطه ی شعر رسوخ یافت ولی به سرعت و با شتابی فزاینده گسترش
پیدا کرد.اما این شاعران گرچه خود از نخستین معترضان به وضعیت اسفبار زن در جامعه ی
ایرانی هستند اما با پرهیز از هرگونه انتقاد نسبت به جامعه ی مردسالار در نهایت همه ی
آمال و آرزویشان در مرد شدن خلاصه می شود.(( عالمتاج قائم مقامی)) متخلص به ژاله
(ق ۱۳۶۴-۱۳۰۲) در یکی از شعرهایش صریحا به این موضوع تاکید می کند:
من نه مردم لیک در اثبات این شایستگی
شور و غوغا می کند افکار مرد آسای من
شاید از این طرز بیان بتوان به نوعی ناامیدی در عدم بهبود شرایط نابسامان زن و محکوم بودن
به پذیرش این موقعیت تا ابد رسید.تصویر ناخوشایند و دردناکی که به شعر این زنان راه پیدا
کرده است ناشی از پذیرش جنس دوم بودن و بی ثمر دانستن تلاش در احقاق حقوق
از دست رفته ی آنان است.اگرچه بعدها در شعرهای سروده شده توسط زنان شاعری همچون
((فخر عدل خلعتبری)) مادر سیمین بهبهانی بر این تصور خط بطلان کشیده می شود:
صبا ز قول من این نکته را بپرس از مرد
چرا ضعیفه در این ملک نام من باشد
اگر ضعیفه منم از چه رو به عهده ی من
وظیفه پرورش مرد پیلتن باشد
در این شعر فخر عادل خلعتبری بدون احساس شرم و گناه از زن بودن خود به ضعیفه نامیده شدن
زنان اعتراض می کند.البته در این میان برخی از مردان شاعر نیز به جرگه ی حمایت از حقوق
زنان پیوستند و با سرودن اشعاری کوشیدند تا در جهت رفع تبعیض از این قشر گام هایی بردارند
مانند ((میر زاده عشقی)) که منظومه ی کفن سیاه را درباره ی وضعیت زنان ایرانی سرود یا
((رهی معیری )) که در برخی از شعرهایش به حق رای نداشتن زنان اعتراض کرد.
جان بابا هر شب این شوریده دل
با من شوریده سر در گفت و گو ست
کز چه دارد مرد عامی حق رای
لیک زن با صد هنر محروم از اوست
(۱۳۲۲-محمد حسن رهی معیری)
اگر از این چند مورد استثنا بگذریم تحقیر زنان توسط مردان بخصوص در ترانه های به جا مانده
از دوران قاجار نمودی آشکار دارد.تحقیری که با انتساب القاب زشت و بد و بیراه به زنان همراه
می شود.در واقع از ترانه های این دوران که به علت رعایت پاره ای مسائل ذکر مستقیمشان
جایز نیست.اینگونه استنباط می شود که مردان سراینده ی این قبیل ترانه ها هر آنچه را که
در مورد زنان نمی پسندیدند در ترانه هایشان هدف قرار داده و به تحقیر آن پرداخته اند.
گاهی نیز صرفا داشتن خصومت با یک مرد در جایگاه شوهر یا پدر باعث کشیده شدن
همسر یا دختر او به حیطه ی ترانه هایی از آن دست می شود.تحقیر بی اساسی که ریشه در
جهالت افرادی دارد که سعی در تزریق افکار پوسیده ی خود به کل جامعه دارند.و گذر زمان
عبث بودن این تلاش را به اثبات رسانده است.زنان در طول تاریخ نشان داده اند که هیچ گونه
ظلمی را نسبت به خود نمی پذیرند.این دادخواهی ها برای نخستین بار در قالب شعر
به تصویر کشیده می شود.شعرهایی با درون مایه های مختلفی نظیر عشق حرمان اندوه
و آرزو.اشعار غریبی که فراتر از شعرند چرا که با جوهر دل نگاشته شده اند.جوهر ماندگار
محو نشدنی و گاه خونینی که بی شک جز شکست سکوت قرن ها نمی تواند باشد.
پ.ن:
منابع:
کتاب زن آرمانی زن فتانه دکتر آذین حسین زاده
تذکره ی اندرونی (شرح احوال و شعر شاعران زن در عصر قاجار تا پهلوی اول) بنفشه حجازی
کتاب زنان ترانه بنفشه حجازی
آزاده رهی معیری
سایت اینترنتی دکتر الهی قمشه ای